اسباب کشی همیشه با استرس و خستگی همراهه، اما بعضی تجربهها واقعاً فراتر از حد انتظار هستن. در این مطلب، با 5 داستان اسباب کشی واقعی و خواندنی از افرادی آشنا میشیم که اسبابکشیشون بیشتر شبیه یک فیلم هیجانی، طنز یا حتی ترسناک بوده! این داستانها علاوه بر سرگرمی، به ما نشون میدن که با وجود همه سختیها، بعضی تجربهها تبدیل به خاطراتی ماندگار میشن.
بیاین رو راست باشیم؛ کی واقعاً از اسبابکشی خوشش میاد؟
اول باید حدود ۸۳ هزار تا جعبه بخری. بعدش باید تمام وسایلت رو جمع کنی. بعد همه رو محکم توی کامیون بچینی. حالا باید رانندگی کنی تا برسی مقصد، و کل مسیر دعا کنی که چیزی نشکنه یا گم نشه.
در نهایت، باید همه اون مراحل رو دوباره برعکس انجام بدی. ولی هیچوقت ساده نیست ، چون حداقل چند هفته بعدش دنبال دربازکن کنسروت میگردی!
امیدوارم تجربههای تو از این داستانا بدتر نباشه!
1. داستان آتام بی. – بوی وحشتناک یک بیتوجهی!
در ترم اول دانشگاه، دسامبر ۲۰۰۲، دانشجوی رشته هنر بودم. از آنجا که پروژههای هنریام باید یک هفته پیش از امتحانات نهایی تحویل داده میشد، عملاً امتحانی نداشتم. پدرم در آن زمان به تازگی از یک حمله قلبی شدید نجات یافته بود، بنابراین زودتر از هماتاقیهایم خوابگاه را ترک کردم.
در زمان خروج، متوجه شدم تعداد زیادی جعبه کنار در ورودی گذاشته شده. با خودم گفتم: «خب، اینا که مال من نیست؛ خودشون جمع میکنن.» و رفتم.
پنج هفته بعد، تصمیم گرفتم زودتر از موعد به دانشگاه برگردم. وقتی از آسانسور بیرون آمدم، بویی زننده در هوا پیچیده بود. هرچه به در آپارتمان نزدیکتر میشدم، شدت بو هم بیشتر میشد. با باز کردن در، شوکه شدم. بوی تعفن آنقدر شدید بود که نزدیک بود بالا بیاورم.
همان جعبهها هنوز سر جای خودشان بودند – و در یکی از آنها، غذای چینی مانده گذاشته شده بود. فاسد، کپکزده و بهشدت بدبو. یک هفتهای که قرار بود بهتنهایی استراحت کنم، صرف از بین بردن آن بوی وحشتناک شد.
وقتی از هماتاقیهایم پرسیدم چرا هیچ کاری نکردند، در کمال خونسردی گفتند: «فکر کردیم تیم نظافت خوابگاه جمعشون میکنه.» در حالی که منظورشان از «تیم نظافت» در واقع دستیارهای شخصی من بودند، نه کارکنان خدمات!

2. داستان سوزی ام. – ازدواجی مقاومتر از مبلمان!
من و همسرم طی ۱۸ سال، ۱۴ بار اسبابکشی کردهایم – و در هیچکدام از آنها کارگر استخدام نکردیم. با این حساب، اگر بتوانی با همسرت بارها کاناپه و کمد جابهجا کنی و باز هم زنده بمانی، احتمالاً ازدواجتان مقاومتر از مبلمانتان است!
اما یکی از اسبابکشیها سختتر از باقی بود. در دل زمستان، در حالی که هوا کاملاً سرد بود، در تلاش بودیم یک کاناپه بزرگ را از در خانه عبور دهیم. بعد از نیم ساعت فریاد و غرولند، بالاخره یکی از همسایههای جدیدمان که از پنجره صحنه را تماشا میکرد، آمد و با خنده گفت: «کمک میخواید؟ داشتم لذت میبردم از تلاشتون! واقعاً پشتکار دارید!»
خب، هیچچیز مثل فریاد زدن سر همسرتان در سرمای زمستان نمیتواند یک “اولین برخورد عالی با همسایهها” رقم بزند!
3. داستان رنه جی. – کاناپههایی که بهای سنگینی داشتند!
یکی از روزهای برفی، شرکت حملونقل اسبابکشیمان به دلیل طوفان، کار را لغو کرد. همسرم تصمیم گرفت خودش کار را به عهده بگیرد و از مشاور املاک کامیون اجارهای گرفت. خانه ما در کوهستان قرار داشت و سرازیری شدید ورودی باعث شد که کامیون اصلاً نتواند وارد حیاط شود.
بنابراین مجبور شدیم وسایل را اول در وانت شخصیمان بار کنیم، بالا ببریم، و بعد دوباره داخل کامیون بریزیم. تمام این مراحل در وسط یک کولاک وحشتناک انجام شد. در همین بین، یکی از کاناپهها از پشت وانت افتاد و از سرازیری پایین رفت و بهکلی از دست رفت. وسط طوفان، من فقط گریه میکردم.
در یکی دیگر از اسبابکشیها، چون کاناپهمان از راهپله پایین نمیرفت، همسرم ناچار شد آن را از وسط ببرد و از بالکن به پایین بیندازد.
به نظر میرسد ما همیشه با کاناپهها مشکل داریم!
۴. نیکول اچ. | اسبابکشی نیمهشب با یک قاتل فراری!
من و همسرم قرار بود از آپارتمانهامون به اولین خونه مشترکمون نقل مکان کنیم. اما چون خانوادهی شوهرم مهمان بودن، اسبابکشیمون افتاد به همون روز!
ساعت ۶ عصر شروع کردیم و باید از سه نقطه مختلف وسایل رو جمع میکردیم. اول از آپارتمان همسرم، بعد از خونهی پدرم و در نهایت از آپارتمان من که در محلهای بسیار خطرناک بود.
وقتی ساعت ۱ نیمهشب به آپارتمان من رسیدیم، با نوار زرد پلیس مواجه شدیم. دو نفر به قتل رسیده بودن و قاتل هنوز فراری بود!
با این حال، چارهای نداشتیم و باید در دل شب، با قاتلی که احتمالاً در همان حوالی پرسه میزد، وسایل رو به داخل ون منتقل میکردیم. نکته جالب این بود که من از بودن پلیسها خوشحال بودم؛ حداقل خیالم راحت بود که کسی وسایلم رو نمیدزده!
تا ۳:۳۰ صبح کارمون طول کشید. دونات خریدیم، رفتیم خونهی جدید، تا ۷ صبح بار رو تخلیه کردیم و ۸ صبح هم ون رو تحویل دادیم. خسته و بیرمق روی یک تشک خالی وسط پذیرایی خوابیدیم. تجربهای فوقالعاده سخت، اما آزمونی عالی برای فهمیدن اینکه چقدر با هم سازگاریم!
۵. الیسون جی. | وقتی شوهرخواهر تفنگدارت رو پشت فرمون بشونی!
ما از یک ایالت به ایالت دیگه نقل مکان کردیم. چون خونهمون آماده نبود، وسایل رو موقتاً داخل انبار گذاشتیم و خودمون رفتیم خونهی پدر و مادرم.
شوهرم باید خیلی زود میرفت سر کار (اون هم با فاصله سهساعته) ولی من سه برادر و یه شوهرخواهر تفنگدار دریایی به اسم “جک” داشتم. گفتم مشکلی نیست، از پسش برمیایم!
فکر نمیکردم بتونم اون کامیون بزرگ رو خودم برونم، ولی جک گفت میتونه. رفتیم تا دم در انبار و اونجا باید یه پیچ تند میزد. اما به خاطر بلندی کامیون، یه میلهی بتنی ۴ فوتی رو ندید. با یه «تق!» محکم کامیون گیر کرد روی میله!
نه جلو میرفت، نه عقب. بدتر از اون اینکه راه ورودی انبار رو هم بسته بودیم. مسئول انبار با لیفتراک اومد کمک، اما ماشین خیلی سنگین بود.
آخرش تصمیم گرفتیم پدر جک رو صدا کنیم. اون به همراه یکی از دوستان خانوادگی و پسرش اومدن. جمعاً ۹ نفر شدیم و در زمانی فوقالعاده کوتاه، کل بار کامیون رو خالی کردیم.
اینبار لیفتراک جواب داد و تونست ماشین رو آزاد کنه. من پشت فرمون نشستم و ماشین رو برگردوندم به شرکت اجارهدهنده.
از اون روز به بعد، جک همیشه قبل از رانندگی، با خجالت میپرسه: «مطمئنی میخوای من رانندگی کنم؟»
هر اسبابکشی، یک داستان است…
از بوی غذای مانده در جعبهها گرفته تا کامیونی که روی یک میله گیر کرده، از کاناپههایی که از پنجره پرتاب شدند تا جابهجایی در دل شب با حضور قاتلی فراری ، اسبابکشی فقط حمل وسایل نیست، بلکه سفری پر از چالش، خنده، خستگی و گاهی ترس است!
اما همین لحظاتاند که به خاطراتی ماندگار تبدیل میشوند. خاطراتی که وقتی در خانه جدید نشستهاید و برای اولینبار چای مینوشید، لبخند روی لبتان میآورند.
اگر شما هم در آستانه اسبابکشی هستید، نگران نباشید. شاید سخت باشد، شاید چیزهایی طبق برنامه پیش نرود، اما در نهایت، خانه جدیدتان جاییست که این فصل تازه آغاز میشود.
و اگر تجربهای عجیب، بامزه یا حتی تلخ از اسبابکشی دارید، حتماً با ما به اشتراک بگذارید ، شاید روزی داستان شما هم در این لیست قرار بگیرد!
منبع : 5 Moving Stories That’ll Make You Feel Better About Even Your Worst Move!